تبليغاتX
موش خاکستری
تاجری پسرش را برای اموختن راز خوشبختی به نزد خرمندترین انسانها فرستاد پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه بالاخره به قصر زیبا بر فراز قله کوهی رسید مرد خردمند ی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که وقت ندارم که راز خوشبختی را برایش فاش کند پس به او پیشنهاد دادکه گردشی در قصر بکند وحدود دوساعت دیگر به نزد او بازگردد.مرد خردمند اضافه کرد:معذالک میخواهم از شما خواهشی کنم انوقت یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد ودوقطره روغن در ان ریخت وگفت :در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باش وکاری کنید که روغن ان نریزد.مرد جوان شروع کرد به بالا وپایین از پله های قصر رفتن در حالی که چشم از قاشق برنمی داشت .دوساعت بعد نزد خردمند برگشت.مدد خردمند از او پرسید:ایا فرشهای ایرانی اتاق نهار خوری را دیدی؟ ایا باغیراکه استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کردهاست را دیدید ؟ایا اسناد ومدارک زیبا وارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ کدام را ندیده وتنها در فکر ذکر او این بوده که قطره روغنی که خردمند به او سپرده بود حفظ کند ؟. خوب پس برگرد وشگفتی های دنیای مرا بشناس ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر این که خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد. مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداختدر حالی که ان قاشق را به همراه داشت.وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد خردمند پرسید پس ان دوقطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟مرد قاشق را نگاه کرد ومتوجه شد ان ریخته؟انوقت مرد خردمند به او گفت: تنها نصیحتی که  به تو  میکنم اینست راز خوشبختی اینست که همه ی شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغنداخل قاشق را فراموش کنی

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:35 توسط نجمه |