دیشب حالم خیلی بد بود؟ چیزیم نبود ها؟ ولی یک دفعه دنیا دور سرم چرخید کلمات ومعنی رو درک نمی کردم ؟احساس کردم خسته ام باید بخوابم؟ مغزم ارور میداد.من هم سریع خودم رو رساندم به رختخواب وخوابیدم!ولی تا سرم رو بالش گذاشتم دیگه اصلا نفهمیدم چی شد دست وپاهام حس نداشت ولی بیدار بودم انگار فلج شدم وچشمام همش می افتاد توی گودی نه گودی نبود می چرخید انگار سوار یک گرداب بود .ومن می ترسیدم چون بالاوپایین رفتن در گرداب رو حس میکردم انگار یک چیزی داشت از بدنم خارج می شد خارج شدننش رو حس میکردم نه بازم اشتباه تفسیر کردم؟ این من بودم که از بدنم جدا می شدم بالا رفتنم رو حس کردم تقریبا نیم ساعت همین حال بودم البته نمی دانم نیم ساعت برای من گذشت ویا اینکه واقعا نیم ساعت گذشت بعدش کمی که بهترشدم چشمام رو بازکردم به سختی به همسرم گفتم اگر مردم حلالم کن؟وسرم دوباره .....................البته نه به شدت قبل ؟تنها تفاوتش این بود که این بار قلبم رو حس می کردن ضربانش رو حس میکردم انگار داخل قلبم زندانی شده بودم داخل یک تلنبه ی بسیار بزرگ که صداش اذیتم می کردوالبته دردش بد جوری درد داشت ولی من از دردش بدم نمی امد چون وقتی درد رو حس میکردم احساس می کردم زنده ام؟زنده وزندگی میکنم ....................................................دیشب من اروم به فکر مرگ فرو رفتم؟تا صبح که کسی مثل قدیم صدام زد نجمه نماز نماز صبح ؟ووقتی چشمام رو بازکردن اونجا هیچ کس نبود جز صدای اذان .............جالب بود مثل قدیم دوباره یکی من رو بیدار کرد مدتها بود که این اتفاق برام نیفتاده بود شاید چهار پنج سال؟ مثل قدیم دوباره یکی من رو برای نماز بیدار کرد یکی که همیشه صداش تو گوشمه وحس میکنم دستاش رو وقتی صدام میزنه ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:14 توسط نجمه
|
بعضی از سریال ها تا مدتها در ذهنم می مانند مانند یانگوم؟ من از یانگوم یاد گرفتم همیشه بخندم همیشه با مشکلات بجنگم من یاد گرفتم ببخشم باز تلاش کنم افراد خوب رو از بد جدا کنم سعی کنم به دیگران کمک کنم من یاد گرفتم ارام باشم وصبور وپشتکار داشته باشم من از یانگوم یاد گرفتم که دوباره شروع کنم برای درس خواندن از همین حالا تا سال دیگر شاید شاخ کارشناسی ارشد رو بشکنم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:55 توسط نجمه
|