فکر کنم این روزنامه هم باید بسته بشه وجمع . برای مدتی باید برم یک جایی دیگه شاید یک خانه ای جدید شاید.........................................
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 20:14 توسط نجمه
|
گاهی وقت ها به موضوعی فکر میکنم که هم ازارم می دهد هم غمگینم می کند موضوعی که خاطره است خاطره ای که گرچه با گذشت زمان از ان دور می شوم ولی نه تنها کم رنگ نمی شود بلکه برایم پررنگ مثل اول است دیشب باز دوباره مامان لیلا باز او در خاطره ام می چرخید گاهی وقت ها به سراغم می اید وهمیشه یک نوع لباس را من به خاطر می اورم بلوزی سفید با گلهای رز سفید وسرخ .......... لیلا دوست دوران راهنمایی من بود ما با هم بزرگ شدیم تا اینکه اون دانشگاه قبول شد ومن پشت کنکور ماندم ان روز به خانه ی ما امد تا از من خدا حافظی کنم من گریه کردم او هم با من گریه کرد اون روز احساس کردم بهترین دوست دنیا را دارم ما بیشتر از قبل به هم نزدیک شدیم دوسال گذشت یک روز صبح لیلا در فکرم می چرخید نگرانش بودم طاقت نیاوردم با او تماس گرفتم فکر می کنم ساعت ۹ بود یا ۸ نمی دانم خانمی دیگر گوشی برداشت تعجب کردم گفتم با لیلا خانم کار دارم لیلا را صدا زد هنوز صدای لیلا در گوشم می پیچد داد زد نجمه مامانم مامانم نجمه زود بیا فقط همین بعد من لباس پوشیدم به مامانم گفتم نمی دانم چه اتفاقی افتاده مامانش مریض شده یا تصادف کرده در بیمارستان است بیشتر از این در مغزم نمی گنجید به سرعتی خودم را رساندم در باز بود وکلی ادم انجا بود پایم می لرزید وقتی لیلا را دیدم به طرفش رفتم او من را بغل کرد وزار زار گریه کرد هنوز مات مانده بودم ........ لیلا من را برد در اتاق دیگر انجا دو خواهرش بودن شیما وازاده شیما کز کرده بود وازاده روی تخت دراز کشیده بود ملافه را روی سرش . لیلا دختری مقاوم بود این یکی از خصوصیات اخلاقیش بود مقاوم ومحکم والبته با فکر او بزرگتر این جمع بود برادر وخواهر بزرگترش هنوز از شهر دیگر نیامده بودن واو این احساس بزرگتری را به دوش می کشید . او من را در اتاق گذاشت پیش خواهر هایش واز من خواست با انها بمانم وخودش رفت تا با مهمان ها باشد من تنها با یک کله باری از غم وسنگینی مسئولیت مسئولیتی که برای من بزرگ بود خیلی .شیما را در اغوش گرفتم او گریه کرد وسرش را روی دوشم گذاشت گریه کرد وگریه کردم ولی ازاده ؟ ازاده دختری تو دار بود لیلا می گفت او گریه نمی کند من می ترسم او باید گریه گریه کند . من هیچ کاری نمی توانستم برای او انجام دهم فقط در کنار تختش نشستم وگاهی گریه می کردم؟ لیلا خود رامقاوم گرفته بود کنارش رفتم گفتم لیلا برو پیش بچه ها گفت نه نجمه من اگر برم گریه می کنم من باید مقاوم باشم تا انها هم ....... تو برو من سر می زنم؟ چقدر زمان طولانی گذشت تا ویدا خانم رسید همه ی خانواده را در اتاقی جمع کرد تا با انها صحبت کنه فکر کنم ان لحظه لیلا توانست دلی سیر گریه کند چون او دیگر بزرگتر نبود ومن در اتاق دیگر نشسته بودم ؟ چه سخت گذشت .......ان روزها گذشت. .در این مدت من سعی کردم تا خواهری برای شیما وازاده ودوستی برای لیلا باشم خواهری که دوست نداشت شیما در تمام اتفاق های زندگیش چه شادی چه غم احساس تنهایی کند وازاده هنوز همان دختری است که من دوست دارم خواهرش بمانم ولی در این مدت نمی دانم چقدر توانستم به وظیفه ای که لیلا به من سپرده عمل کنم نمی دانم فقط این را می دانم که بعد از فوت مادر لیلا من دیگر نتوانستم در هیچ مراسم عزاداری شرکت کنم وقتی خبر مرگ (عمو عمه ) ام راشنیدم دیگر نتوانستم در کنار دختر عمو وعمه ام بمانم فقط مثل یک بچه ای که ترسیده از تمام بار سنگین این خبرها خودم را در گوشه ای از اتاق پنهان می کنم تا نبینم نفهمم ونشنوم صدا ها را.......................... نمی دانم چرا دیشب باز مادر لیلا دوباره با من حرف می زد ؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 10:59 توسط نجمه
|