لطفا قشنگ ترین اسمهایی که تا حالا شنیدید رو برام بنویسید؟
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:3 توسط نجمه
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:47 توسط نجمه
|
سلام خوبی تقریبا سالی میشود که از شما خبری ندارم چند شب پیش افطار جایی دعوت بودیم در ان مهمانی مهمانی که همه تقریبا اخوند زاده بودن خیلی سعی کردم درست لباس بپوشم ولی انگار باز تو چشم می زدم در بین ان همه ادم غریبه دختری دیدم از همکلاسی هایمان شادما به طرفش رفتم خیلی محل نگذاشت وبا اطرافیان که به من اشاره میکردن شروع کرد به پچ پچ کمی از حرفهایشان را می شنیدم زن کیست؟ فلان قاضی ........وای وای نه ؟ بی اراده یاد دانشگاه افتادم یاد روزهای خوب قدیمی یادت هست همیشه برای عاشق های در پیتی شعر می ساختی ان مسعود ظریف بد بخت که عاشقانه نامه ای کودکانه برای من نوشته بود اخر نامه هم نوشته بود گل سرخ وسفید ارغوانی..... تورا به خدا به کسی نگو. ان روز ان نامه را تقریبا همه خواندن وخندیدن وتو میگفتی می دانی شبه کیست شبه وقتی با با کو چک بود از ان وقت به بعد اسمش را وقتی بابا کوچک بود گذاشتیم ویا ان پسر لاری که مثل اردک راه میرفت تا می امد سری بجنباند تو می گفتی دریای عشق اردک ندارد ؟ وهمه میخندیدن یادت میاید سر کلاس روان شناسی نشسته بودیم در کلاس بغلی پسر زیبا ی بود که زیاد به من نگاه میکرد تو سیلی به من زدی که تو که قشنگ نیستی چرا همه دوستت دارن.وقصه های مسعود که همیشه پشتی بان من بود هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم حسین را به یاد داری تمام دختر های دانشگاه برایش قر می امدند تا جلب توجه کنند غافل از این که به خاطر من به تو ریا ضی یاد داد همه ی این هارا از ذهنم گذراندم لبخندم تلخ شد او از کدامیک داشت برای دیگران میگفت .که همه گفتن وای عجب؟؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 9:15 توسط نجمه
|
یک دختر تمام حجابه وقتی ازدواج کرد نصفش میریزه وقتی مادر شد همش؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:38 توسط نجمه
|
همیشه از ماه رمضان خوشم می امد هنوز هم وقتی بوی ماه رمضان با دعای سحر گاهیش می یاد تمام وجودم لبریز می شه از شادی. این شادی ریشه در گذشته ی من داره وقتی ۶یا ۷ ساله بودم مامانم اول ماه یک کفش یک بلوز ویک شلوار برام میخرید زیبا ترین وشیک ترین لباسهای موجود رو انتخاب میکرد ومیخرید .اول ماه لباسها رو کادو میکرد وبه من میداد میگفت این هدیه ی ماه رمضان است یک مسجد بود در محله ی ما به نام مسجد علی هرروز عصر من ودختر همسایه انواع غذا هایی که میشد با خود برد مسجد جمع میکردیم گاهی مامان برام اب میوه میگرفت ویا کتلت هم درست میکرد کیفمان را پر میکردیم از غدا وقبل از اذان مغرب میرفتیم مسجد تند تند نماز میخواندیم نمی گذاشتیم حتی یک نماز با جمع بخوانیم انقدر تند نماز میخواندیم که برسیم به غذا ها وبعد دور هم غذا میخوردیم غذا که تمام می شد نماز اول نماز گذارها هنوز تمام نشده بود که باز با خنده های کودکانه راهی خانه می شدیم یادم هست فقط برای نماز چیزی سر میکردیم بعد اون را داخل کیف میچپاندیم ودر خیابان وکوچه وقتی موهایمان را باد میبرد میدویدیم ومامان همیشه خندان منتظرم بود.ومرا به خاطر اینکه نماز میخواندم میبوسید هنوز عاشق ان مسجد وماه رمضان هستم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:38 توسط نجمه
|