از کودکی علاقه ای به نقاشی نداشتم تا کلاس اول راهنمایی بلد نبودم یک خط بکشم ولی یک روز بهار کنار پنجره ی کلاس درسمان یک کنجشک نشست روی درخت انار .درخت انار تازه شکوفه داده بود اون لحظه در دلم گفتم کاش می توانستم این صحنه را نقاشی کنم وشروع کردم به کشیدن از اینجا شروع شد ومن با امکانات یا بدون امکانات بدون کلاس رفتن شروع کردم به نقاشی کشیدن خیلی طول کشید تا کسی از کارهای من خوشش امد فکر میکنم اولین کارم که مورد استقبال کسی قرار گرفت پیش دانشگاهی بود که بچه های کلاس دوستش داشتن . ادامه دادم ولی من هرگز تا الان کلاس نرفتم کم کم شروع کردم به کار با رنگ روغن بعد با مداد رنگی بعد سیاه قلم مداد کنته وپاستل ... ولی من فقط یک کپی کار بودم اگر مدل را از جلوم بردارند دیگه نمیتوانم بکشم اگر پرندهای که روی گل نشسته تا اخر طرح من نشست من میتوانم کارم را تمام کنم در خیر این صورت کارم نیمه تمام میماند من فقط یک کپی کارم از طبیعت یا کارت یا نقاشان دیگر من واقع گرا کار میکنم گاهی هم کوبیسم گاهی هم از مونه تقلید میکنم .ولی هر گز نتوانستم مینیاتور بکشم .گاهی خلاقیت های از من سر می زند مثل کشیدن در ودریچه های قدیمی ان هم به سبک برجسته کاری اون هم از روش خودم . اخه من که کلاس نرفتم ؟ کمی چسب چوب با خاک اره به هم میزنم خشت می سازم با خاک روس ترک میدو وبا قلم سه صفر نشانه هایی که بعد از سالها بر روی دیوار ها مانده را ذره ذره نقاشی میکنم درو پنجره هارا به صورت سه بعدی میکشم سخته وطولانی ولی زیبا میشن ویا وقتی پرنده ای رو میبینم که بالهاش بازه دلم میخواد بال اون از بوم من بیرون بزنه خوب راه حلی داره من کلاس نرفتم ولی روزی جایی تابلو مخمل دیدم خوب حالا من خودم روی مخمل وچرم کار میکنم به من ایراد نگیرید اخه من یک کپی کارم با کمی خلاقیت.من طراح خوبی نیستم من یک نقاشم .
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:35 توسط نجمه
|
هر انسانی چه مرد چه زن از دو بخش زن ومرد افریده شده . شما چه زن باشید. چه مرد. دو حس غالب ومغلوب در وجودتان هست. یکی زنانه ودیگری مردانه .وقتی بچه بودم بابام من رو روی پاهاش مینشاند وبه من میگفت میخوام مرد باشی از هیچی نترسی .من نترس بار امدم موهام همیشه پسرانه کوتاه میکردم از درو دیوار بالا میرفتم به هیچ کسی تکیه نکردم وقتی دستم رو میبریدم هرگز گریه نکردم با برادرانم کشتی میگرفتم دعوا میکردم وووووو شاد بودم از زندگیم .حالا که از دواج کردم بلد نیستم ناز کنم لباس زنانه نپوشیدم بلد نیستم با دامن یا چیز هایی شبیه این جور لباس ها بپوشم در هر عروسی کت وشلوار میپوشم .بلد نیستم قلب مردی را به دست بیارم بلد نیستم گریه کنم تا قلب شوهرم را نرم کنم مثل شتر ناز میکنم به جای اینکه از نازم خوشش بیاید ناراحت میشود سر هر دعوا یک جورایی میخواهم دست به یقه شوم نمیدانید چه سخت است نقش دختری را بازی کنم با اینکه بلد نیستم بلد نبودن اینکه با پنبه سر کسی را ببرید وبجایش من تبر دست میگیرم .زن باید در زندگی زن باشد مرد مرد .حالا که از سر اجبار نقش زن را بر عهده گرفتم .بخشی از وجودم دارد گریه میکنم همان بخشی که مردانه سالها پرورشش دادم. دارد گریه میکند .اخر بلد نیست ناز کند؟

+
نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 8:38 توسط نجمه
|