تبليغاتX
موش خاکستری
در خانه هایی که خدا ساخته .یک پنجره گذاشته . یک پنجره روبروی یک دره . یک دره ءعمیق که ارتباط هر انسانی رو با محیط خارج قطع میکنه ؟ خیلی کم پیدا میشن ادمایی که دوست داشته باشن این پنجره رو باز کنن اگر باز کنن میرسن به هیچی.. چون این پنجرهوصل می شه به خود شناسی ؟!یک پنجره که تو رو از دنیا جدا میکنه . یک دره ی عمیق که با عث میشه هر لحظه فکر کنی زیر پات خا لی می شه چه درد ناکه وقتی یک نفر می فهمه از تمام اون چیز ی که می توانست باشه هیچی نیست .خدا این پنجره رو گذاشته تا ببینه ادما وقتی میرسن به هیچی چه کاری می کنن خورد می شن ومی ریزن یا بلند میشن ومی سازن.شاید خدا بهشت وجهنم رو به این دلیل افرید. جهنم مال انهایی که جرات نمیکنن جلو این پنجره بایستن .بهشت......... یک پنجره .. یک روز یک ادمی .خیلی دعا کرد .دعا کرد وگفت خدا فقط میخواهم دنیات رو بشناسم فقط همین ؟!   همه خندیدن...... ولی خدا شنید؟یک شب یکی فرستاد به خوابش .یکی امدو بهش گفت یک دریچه هست اونجا پشت اون پرده برو خدا میخواهد پرده رو از جلو چشمات کنار بزنه .بلند شد پرده را کنار زد . دریچه رو باز کرد. یک دریچه  روبروی یک دره .. اون ادم هیچی ندید جزء یک دریچه دیگه روبروی دریچه یخودش     یک دریچه ی بسته . روزها میگذشت اون دریچه باز نشد بهش سنگ زد باز نشد صاحبش رو صدا زد باز نشد .... خندید گریه کرد باز نشد  تا اینکه یک روز گوش داد .صدا امد صدای کسی نه از جنس خودش گوش داد. انقدر گوش داد تا فهمید چگونه اورا صدا بزند......فریاد زد پنجره باز شد با هم حرف زدن دره را دیدن ولی عمقش را احساس نکردن.... باهم خندیدن.... با هم گریه کردن. ولی به جایی اینکه خودشان را بشناسند همدیگر را شناختن .........بدیها وخوبیها را می دید ناتوانی اون پنجره را خوب حس میکرد.این احساس هر دو طرف بود بدیها رو بزرگ وخوبی ها رو بزرگ می دیدن ولی جدا جدا یکی داد زد دیوانه بین ما یک دره هست درهای که تمام ارتباطها قطه میشن تو چطور می خوای پل بزنی ... عصبانی شد هیچی نگفت ؟ دلش تنگ شد گریه نکرد ؟ دوباره نگاه کرد یکی داد زد دیوانه بین ما یک دره هست چشماش رو چرخاند به پایین .دره رو دید چقدر ترسید؟ تازه رسید به هیچی زیر پاش خالی شد کنار رفت دریچه رو بست ؟ تنها نشست جرات ساختن داشت ؟ با خودش گفت اگر تو این مدت بجایی نگاه کردن به لکه ی سیاه کنار چشماش به مردمکش نگاه کرده بودم خودم رو میدیدم..... خودم رو تو اینه نگاهش.  اینه یک نگاه نگاهی که من رو میدید . حالا میدانست چطور بلند بشه وبسازه بین ما یک دره بود .ولی بین من واینه چیزی نبود؟شاید خدا میخواست بگه        اره تمام دنیا تویی.......
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:42 توسط نجمه |

یک روز از معلم قرانم پرسیدم خانم از طریق گناه می شود به خدا رسید؟!  سرم داد زد وگفت تو اصلا معنی گناه رو می دانی .؟سکوت کردم دیگه هیچی نگفتم ولی هنوز تو ذهنم این سئوال باقی مانده؟ ایا از گناه میشه به خدا رسید؟ همیشه فکر میکردم من طغیان گرم  غیر از دیگرانم هر کاری که بخواهم انجام بدم رو انجام میدم .لا اقل تا وقتی سیل نیاد میتوانم مخالف جریان اب شناکنم.   ..با خودم گفتم مخالف خدا قدم بر میدارم اگر خدا خراب کرد من می سازم اگر خدا نخواست من خواهم ساخت ایستادم تلاش کردم ولی خدا به من خندید؟ انسانی که بخواهد با خالق خود لجبازی کند مثل عروسکی هست که  بخواهد در دست صاحبش نقش مخالفی رو ایفا کند.؟  با خودم گفتم ای خدا میدانی از تو چی میخوام ؟..... میخواهم  که واقعیت این دنیا رو به من نشون بدی من هم حاضرم تا پای مرگ ایستادگی کنم . اون روز تا پای مرگ رفتم .تا خود مرگ. مثل اولین بار که خودم رو انداخته بودم وسط استخر تا ثابت کنم می توانم تا بفهمم فرق عمق یک متری با چهار متری . وقتی در حال مردن بودم وقتی داشتم خفه می شدم اون وقت  بود که فرق چهار متر ویک متر رو فهمیدم .وقتی در کم عمق شنا میکردم پاهام رو جمع میکردم.تاپاهام  به کف استخر نخورد وفرو می رفتم در اب با خودم میگفتم این هم چهار متر ی . ولی تا نفس کم می اوردم پا هام رو به کف استخر میزدم و می ایستادم . ولی وقتی در عمق چهار متری فرو رفته بودم تازه عظمت ترس رو حس کردم تازه فهمیدم شنا .غرق شدن در چهار متری چه حسی داره .!؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:51 توسط نجمه |

در دین اسلام ازدواج یک معامله است .گر چه نوع ازدواج ها با هم فرق میکنند.یکی از طریق اشنایی دو خانواده یا همان ازدواج سنتی ودیگری ازدواج مدرن یا اشنایی بین دو زوج بدون دخالت پدر ومادر در مراحل اولیه است .هر دو نوع ازدواج چه عاشقانه باشد چه سنتی هر دو معامله ی در  زندگی به شمار می اید.در این معامله (گرچه در ازدواج های سنتی بیشتر قابل دیدن است)هر دو طرف به نفع خود مینگرند.هر کسی ملاکی دارد واندیشه ای یکی در این معامله میخواهد در رفاه باشد دیگری مدرک مد نظر دارد وشاید سومی عشق را از زندگی میخواهد ..شما چه میخواهید مردی یا زنی مومن دین دار وفادار  یا زیبا ....این مطلب را برای دوستی نوشتم که در موقعیت ازدواج قرار گرفته ومن را هم درگیر این ماجرا کرده .دوست من میگوید زندگی معامله است پس باید به رفاه درست بگویم پول اهمیت داد.خوب تا حدودی درست .درست است که ازدواج معامله است ولی نه معامله ی پول یا ثروت در عوض؟ازدواج معاملع ی ارامش اسایش ویک زندگی ارام است اگر کسی بخواهد فقط خودش سود ببرد این زندگیارامش ندارد؟ پول مهم ولی تا چه اندازه جوانهای ما در این احوالات اگر بتوانند روی پای خود باستند هنر کردن .اگر میخواهید شریکی را پیدا کنید وبا او زندگیتان را معامله باید سود هر دو طرف را در نظر گرفت .دوستم میگوید من چهار سال درس خواندم پس او در این چهار سال چرا نتوانسته خانه وماشین تهیه کند؟ اصلا میشود؟ او میگوید ان پسر حق ندارد برای اینکه من کار میکنم با من ازدواج کند چرا باید به کارم اهمیت بدهد .اخر دختر خوب مگر نمیخواهی شریک باشی .شراکت بدون همکاری میشود؟ در ضمن اون حق ندارد به کار تو فکر کند تو نیامده صاحب چهار سال زندگی او هم شدی که؟او حق ندارد تو را به خاطر نجابت بخواهد چون تو فکر میکنی تو را محدود میکند. تو را به یاد اسب میاندازد(میگویند اسب حیوان نجیب است)ولی به خودت حق میدهی از همه بپرسی ایا در دوران مجردی او دست از پا خطا کرده؟چون شنیدی زیباست میگویی چرا؟من نمیدانم ولی خدا کند با این حال ازدواج نکنی شایدبگی چه دوست بدی ولی با این طرز فکر جناب خانمدو روز هم زندگی نداری؟شما چه فکر میکنید؟
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:9 توسط نجمه |