تبليغاتX
موش خاکستری
وقتی دبیرستان بودم .سال اول دوم عا شق سیاست وخواننده ی انواع روزنا مه ها در گیر وداد ا نتخابات اول خاتمی هشیار در دین وسیاست لجوج در دفاع از اعتقاداتم؟صدام زدن که باید برم جایی هر چه پرسیدم جواب درستی ندادن رفتم یک زیرزمین بود با کلی دختر که فقط چشما شون بیرون بود نشستم ان اخوند شروع کرد به صحبت از دین وسیاست همه ساکت بودن بودن انگار حرفهایش براشون سند بود مثل همیشه بلند شدم وسئوال پرسیدم در عین کودکی پرسیدم همه به من نگاه میکردن وتعجب از سئوال من ان مرد جواب داد ولی قانع نشدم دوباره پرسیدم .جوابم داد انقدر سئوال سخت سخت نپرس سئوال من کودکانه در حد یک دختر اول دبیرستان بود ولی ان چطور   جوابم میداد. خود اون کلمات دیکته شده را میخواند . اخر جلسه وقتی داشتم میرفتم یکی داد می زد چرا من را راه ندادید من نجمه ..... هستم .او اسم وفامیل من را داد می زد جلو رفتم دختری با یک چشم هم فامیل من داد میزد من نجمه.... هستم جلو امدم گفتم منم نجمه... هستم .ان وقت بود که هر دوی ما فهمیدیم اشتباهی شده؟ان روز گذشت گذشت. یک روز معلم دینی در کلاس مارا امر ونهی میکرد که این کار بده ان کار خوبه  بعد از صحبت هاش گفت سئوالی ندارید من بلند شدم وگفتم ببخشید میشه با پسرا دست داد گفت نه گفتم اگر دستکش دست کنیم چی گفت نه گفتم پس چرا رهبر ما دستش رو میده که زنها ببوسن ؟معلم از کلاس بیرون رفت وبچه ها بلند دست زدن گر چه اون روز من میخواستم حال معلم مان را بگیرم .فقط همین وقتی برگشت به من گفت دفتر با شما کار داره .رفتم دفتر کارتی را به من دادن وبه جلسه ای دعوت کردن جلسه ای که مدیر ناظم تر تیب داده بودن .یک جلسه که پر بود از دختر های یک چشم ویک نفر فقط حرف می زد وبجز حرفهای اون نفسی هم نبود مثل همیشه ایستادم وسئوال پرسیدم وپرسیدم از عقایدم درست یا غلط ولی هیچ کس جوابی نداشت. جز اینکه طرف کافره ویک کافر؟....فردای اون روز پدر ومادرم رو خواستن وتذکر دادن. ومادر به من گفت می خواهی چه کار کنی ؟ گذشت من دست بر نداشتم با بچه ها بحث میکردیم در عین کودکی.... تا روزی ناظم مدرسه امدو گفت حلاج را میشناسی به زودی به او می پیوندی؟گرچه به حقیقت رسیده بود؟؟؟؟؟؟؟ حالا سالها گذشته ومن فهمیدم حلاج چرا همیشه غمگین بود فهمیدم دیدن حقیقت جز غم چیزی نداره واین روز ها وقتی اخبار میزاره ویا چیزایی میشنوم که باید گریه کرد .گریه.که چرا کاری از دستم برنمی یاد. من میخندم و اواز میخوانم با خودم میگویم حلاج که نشدیم بگذار بهلول باشیم؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:1 توسط نجمه |

تا حالا شده تکه دوزی کنید ویا نه معرق کار کردین؟ تکه دوزی هنر زیبا دیدنه .فقط همین. تکه پارچه هایی که اصلا به نظر نمییاد با رنگهای زشت زیبا انقدر زیبا کنار هم قرار میگیرند ویک منظره ی زیبا رو تشکیل میدن .ولبخند رو به چشمها مییارن خدا مارا هم از تکه های زشت وزیبا افریده . تکه هایی که میتوانند زیبا ویا زشت در کنار هم قرار بگیرند .گاهی وقت ها از یک رنگ بیزارید ولی همان رنگ وقتی کنار رنگ دیگری با سلیقه قرار بگیره زیبا تر از خودش وجود نداره هنر تکه دوزی هم همینه. وقتی دورنگ قرمز ونارنجی در کنار هم بزاری زیبایی چندانی نداره ولی اگر قرمز را کنار مشکی بزاری چشمانت زیبایی هر دو رنگ رو احساس میکنن .نگاه کنید به زیبایی .به گلها زرد در کنار مشکی چند وقت پیش رفتم کوه پر بود از گلهای وحشی با رنگهای زیبا سفید کنار قرمز وبنفش ومشکی زیباییها رو دوچندان کرده بود .ما انسانها هم مثل تمام موجودات خدا از قطعه های مختلف افریده ولی فقط یک فرق در انسانها است ان هم خدا اجاز  ه ی دخالت داده که ای انسان میتوانی رنگها را جابجا کنی زیبا یی را ببین ورنگ را کنار رنگی بزار که زیبا تر است خود را بشناس .در هنر تکه دوزی یا معرق فقط هنر زیبا دیدن میخواهد همین بس .خدا به ما یاد داده که چگونه زیبایی هارا ببینیم فقط باید به اطراف نگاه کنیم .بچه ها زیبا هستن وپاک همه ی ادما از بچه ها خوششون میاد چرا؟ چون خدا انقدر پازل وجودشان را زیبا کنار هم چیده .که نا خوداگاه زیبایی انهارا میبینیم.ولی وقتی بزرگ میشویم بدون در نظر گرفتن هارمونی رنگهای وجودمان را جا به جا میکنیم قرمز کنار نارنجی اتش میگیریم قهوهای کنار مشکی افسردگی میگیریم .خاکستری کنار ابی کم رنگ زندگی بی روح سبز کنارابی پررنگ میشود مرداب .لجن .............هنر معرق زیبایی را به ما یاد میدهد ودیدن زیبایی ها انسان را به رنگ وجود میرساند.کرمی کنار زرد میشود  بی حوصله گی بنفش کنار ابی. سردی ......... مواظب هارمونی وجودتان باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:25 توسط نجمه |

شما بازیگرید یا کارگردان؟تا حالا شده این سئوال رو از خودتون بپرسید.از خودتون پرسیدین چه کسی برای شما کارگردانی میکنه ویا کارگردان چند بازیگرید.در زندگی مشترکشما قصه می نویسید یا همسرتون. خوب خانوادها به چهار دسته تقصیم میشون ۱ـانهایی که خانم هایشان کارگردان هستن ۲ـکسانیکه مردهاشان کارگردان هستن ۳ـهر دوطرف بازیگرن ۴ـوخانواده ای که دو کارگردان دارد یعنی هر دو طرف کار گردان هستن.شما جزءکدام دسته هستیید؟ لطف کنید به خودتان دروغ نگویید! از خصوصیات دو خانواده ی اول این است بیشتر از ان دوی دیگر در ارامش بسر میبرد چون یک بازیگر دارد ویک کارگردان حالا میرسیم به خانوادهی سوم خوب من فکر میکنم اصلا ارامش ندارن چون هر دو بازیگر هستن وبه دنبال یک کارگردان میگردد وهر کس به نفع خود یکی را پیدا میکند مادر شوهر در صورت مرحوم شدن پدر شوهر ویا خواهر شوهر برای مرد وبر عکس مادر زن والا غیر برای زن .....این شعله تا جایی ادامه پیدا میکند که یا هر دوطرف دیگر کس کاری که کارگرادانی بلد باشند نداشته باشند ان هم در صورتی هر دو طرف دوستانی پیدا نکنن که بخواهند این دو بازی گر را تصاحب کنن...ویا خانواده خاکستر شود.خوب میرسیم سر دو کارگردان که چند حالت پیش می اید در هر صورت در حالت اشتی وچه قهر هر دوی انها در کشمکش هستن تا قدرت به که برسد کارگردان قوی تر سعی میکند داستان زندگی را او بنویسد بدون اینکه بگذارد نقطهی اخر را کارگردان بعدی بگذارد که در این حالت دو اتفاق می افتد ۱ـکارگردان دوم شکست میخورد ۲ـویا درس میگیرد وتلاش میکند وکمکم زندگی را برای خودش میسازد .معمولا کارگردانهایی که با کارگردانهای دیگر ازدواج میکنن .چون احساس خوش رقابت راچشیده اند حاضر نیستن با هیچ بازی گر ی زندگی کنن والبته از کارگردان شکست خورده هم بیزارن؟ویا باید بگویم تره خورد نمیکنند .پس باید مواظب بود که شکست نخورن وخودشان را اماده نگه دارن تنها دلیل نابودی خانواده های دو کارگردان این است که اگر کسی شکست خورد محکوم به نابودیست وکارگردان اول به دلیل کارگردان بودن به سراغ یک کارگردان دیگه میرود .
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:20 توسط نجمه |

شما بازیگرید یا کارگردان قبا از این که در باره ی این مطلب بنویسم میخواهم یک چیزی را برایتان تعریف کنم در دوره ی راهنمایی که بودم بیشتر در درس علوم معلممان دوست داشت ما توضیح کامل به سئوالاتش بدهیم .مثلا اگر میپرسید اب در چند درجه به جوش میاید ؟جواب میدادیم ۱۰۰ درجه نصب نمره میداد  پس ماهم همیشه اول سئوال راتکرار میکردیم بعد جواب را مینوشتیم .ابدر ۱۰۰ درجه به جوش می اید .از دینی نگویید که کیلویی نمره میگرفتیم از دبستان تا دانشگاه .امام خمینی رحمت ال.... در باری حجاب چه فرمود ؟ امام خمینی رحمت ال... درباره ی حجاب فرمود همینقدر کافی بودکه نصف نمره را بگیریم .الان که میخواستم بنویسم .دیدم مثل روزگار قدیم  عنوان  را اول جمله اوردم ناخوداگاه خندیدم؟به تمام نمراتی که به ما میدادن.حالا که این خوبه یک استادی داشتیم که به هر دانشجویی که با حجاب تر بود مانتو تیره تری پوشیده بود ۳.۴ نمره میداد .
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:35 توسط نجمه |

قصه ی بچه اردک زشت را تا حالا بارها خواندیم وبارها. صدقه سر این چینی ژاپنیها کارتونش را دیدیم.البته هر چی به مغزم فشار میارم یادم نمی یاد اصل ونسب بچه اردک ......... واقعیتش تازه گی ها مینویسم برای شما نه برای خودم این است که هر وقت می خوام تایپ کنم ..........میدانید نظر من نسبت به ازدواج چیه بعضی ها فکر میکنن ادما باید دو رنگ مکمل باشن که بتواند همدیگه رو تکمیل کند مثل قرمز وابی یا زرد وابی ولی وقتی رنگ ها رابا هم ترکیب کنید.میشه یک رنگ دیگه مثل قهوهای یا سبز بعضی ها فکر میکنن باید دورنگ مثل هم بود مثل دوتا زرد که رو هم بشه یک زرد پررنگ ولی من فکر می کنم.........می دانید هیچ وقت دوتا کارگردان نمی توانن با هم ازدواج کنن چون ابشون تویک جوب نمی ره همیشه باید یکی بازیگر باشه یکی کارگردان اون داستان زندگی را کارگردانی کنه اون یکی هم بازی کنه ولی من فکر میکنم.......تا حالا به بچه مرغابی ها نگاه کردین روزی ۵. ۶ بار در روز خودشون رامیشویند بر عکس گربه ها.......مغز من پر است از کلمات ولی مطلبی نیست برای نوشتن؟
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:34 توسط نجمه |