تبليغاتX
موش خاکستری
نمی دانم چرا انقدر غمگین هستم.یک غروب مثل همین غروب .غمگین از کسی  یا حرفی .حرفی از مادری .مادر شخصی. شخص اشنایی .اشنایی مبارکی .در مدینه داشتم برای خودم در مسجد النبی پرسه می زدم .وغمگین شکایت همه ی ادما رو به پیغمبر میکردم؟ وقت نماز .شاید ربع ساعت مانده به نمازکنار یک در. پسری را دیدم که مادرش را روی صندلی چرخ دار گذاشته بود . ومثل من دور گنبد سبز پیغمبر می گردانه .غمگین بدون رد وبدل شدن کلمه ای .نگاهشون می کردم. دلم طاقت نیاورد جلو رفتم به مادره گفتم .می خواهید شما را داخل مسجد ببرم پسرش خندید از ته دل .مادر به او نگاه کرد پسر از مادر پرسید مادر می خواهی ؟مادر غمگین تر از قبل گفت نه ؟ترس از چشما نش می بارید ترس از جدا شدن از پسرش .پسر رو به من کرد وگفت ممنون از لطف شما؟ وبعد مادر را مثل قبل دور مسجد النبی گرداند.خدا یا به ما یاد بده که هم دیگر را ببخشیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:21 توسط نجمه |

قبل از ازدواج فکر می کردم وقتی ازدواج کنم کلی از محدودیت هام کم می شه زندگی رو می دیدم با مشکلا تش ولی خیلی اسون انها رو در ذهنم حل میکردم انقدری که زیبا یی ها رو می دیدم بدی ها وزشتی هاش رو نمی دیدم گر چه انقدری که فکر فوق لیسانس بودم دیدن ازاد یک شهر دیگه واشنایی با ادمای دیگه وتفریح های عجیب غریب .فکر ازدواج نبودم وقتی به فکر ازدواج می افتادم که دیگه از تمام اسباب بازی های اطرافم خسته می شدم وهمه ی کار هایم برایم تکراری بود والان که ازدواج کردم با مشکلات زندگی اشنا شدم به تمام افکارم می خندم؟ من ادمی بودم که در اسمان سیر می کردم واز بالا زمین را می دیدم که چه زیباست ولی وقتی فرود امدم اول سنگ را دیدم وخار را زمین زیبا بود ولی مشکلات خودش را هم داشت. این را نوشتم چون چند تا دوست دارم که ازدواج نکردن.در تعجبم چون انها ازدواج را مثل فیلم هندی می بینند ولی بدون بزن بزنش؟با با ما هم خام بودیم ولی نه تا این حد ؟ما که اینجوری بودیم وقتی ازدواج کردیم پا مون شکست  ... حالا اونها وقتی ازدواج کردن     چی می خواد بشه خدا می داند؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:53 توسط نجمه |

دو سال پیش روز های اخر دانشگاه یک مرد بلند .چهار شانه با یک صورت گرد وابروهایی نه چندان پر پشت .امد خو استگاریم .امد ودر خانه ی ما زد مثل تمام خاستگار های دیگه .میگفتن باز پرسه .فوق لیسانس حقوق از دانشگاه شیراز .نفر اول کنکور بوده .اخرای دانشگاه بود. هنوز بوی عطر بچه ها رو احساس میکردم .لباس های رنگا رنگ قشنگ پسر ودختر ها رو از یاد نبرده بودم. نگاه کنجکاو پسرا وکرشمه ی دخترا هنوز جلوی چشمم بود. بازی گوشی های بچه های کلاس هنوز در نظرم بود. امد. با یک دست کت وشلوار سرمه ای با یک نگاه سرد پر جذبه با حرکات اروم وپایدار. انقدر سنگین بود که من نخوامش. انقدر اروم بود که من نبینمش .گفتم برو رفت. ولی باز برگشت مرد بی لبخند .نمی دانم چی شد حرف پدر ومادرم را گوش کردم .یا به خاطر نگاه شاد برادرم بود. یا دیگه قدرت مقاومت با اب خروشان را نداشتم که من رو به طرفش پرت می کرد .تنها سوالی که به سوال برده بود ؟ومن ازش پرسیدم .این بود باز پرس یعنی چه؟ گفت من قاضی هستم. قاضی ها درجه دارن من درجه ی باز پرسی دارم؟ قاضی زندگی من . اون بود الان دو سال است. که با هم زندگی میکنیم.هنوز کم میخنده. تو چشماش همیشه پر از غمه. نگاهش پراز ایا؟ودستاش پراز رنجه. قلبش پر زبیداد .هنوز هنوز.... اولای زندگی برام سئوال بود ولی حالا دیگه دنبال جواب نمیگردم. شب تا صبح دستش اگر تودستم باشه خواب ندارم .اخه تاصبح مثل بچه هایی که از کوه پرت می شن دستاش میلرزه وهی تکون میخوره .مرد پر صبر من گاهی انقدر بی صبره که در باورم نمی کنجه.  وقت مریضی اون موقع ای که جان نداره حرف بزنه با عجله میره دادگاه بهش میگم نرو صبرکن. فردای هم هست؟ جواب میده پس اون پیرمردی که به خاطر پسر گمشدش از راه دور میاد چی ؟ اون پیرزنی که خانه اش رو دزد زده به امیدی میاد در اتاق من چی. پس اون همه ادم های غمگین بی صبری که با رنج وناراحتی منتظر من هستن  که شاید بتوانم کمکشون کنم .اونها چی وقتی از سر جنازه میاد خانه .چشماش انقدر غم داره که نمی شه نگاه کرد وقتی شب ونصف شب بهش خبر میدن قتل شده ؟ نگاهش تا ته اسمون میره انگار داره دنبال خدا میگرده .وقتی تعریف می کنه یک زن انقدر در اتاقش گریه کرده تا بچه اش همون جا تو اتاق دنیا امده؟ که اون نمی دانسته کجا فرار کنه ؟ دیگه ازش نمی پرسم چرا نمیخندی؟ دیگه توقع ندارم شوخ وشاد باشه دیگه نمی خوام مثل بچه های دانشگاه ازاد من باشه؟وقتی نگران. غمگین. پکر. عصبی. هست. میدونم بازم .یکی امده شکایت کرده با این که حق باهاش بوده ولی مدرکی نداشته. ودستای اون بسته بوده برای حکم .و قانونی که اون با هاش حق و نا حق میکرد .حالاجلوی دست پاش وگرفته.حالا می دونم.چرا اون نمی خنده؟
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 21:59 توسط نجمه |