تبليغاتX
موش خاکستری
وقتی بچه بودم یک دوست داشتم خیلی نزدیک خیلی دور؟ ما هر دوتامون نقاشی می کردیم هر دو می نوشتیم او درس خوان بود من از درس فراری .نقاشی هر دوتامون قشنگ بود ومن حسود به نقاشی او .بیشتر روز ها که نه ولی بعضی وقت ها سر اینکه کدام نقاشی قشنگ تره مال اون یا من دعوامون میشد لیلا طنز می نوشت ومن شاید رئالیست وهمون واقع گرایانه می نوشتم اون مینیاتور می کشید با یک چشم بهم زدنی براتون یک لاغ یا اسبی در هال جفتک انداختن میکشید ومن نمی توانستم حتی یک اسب شبیه اسب او بکشم ؟انقدر قشنگ این اسب را نقاشی می کرد که ادم چشمش که می افتاد احساس می کرد با خطها داره شنا می کنه چشمهارا نوازش میداد ویادیمان می رفت که این اسب یک اسب وحشی هست که داره با چشماش شما را به مبارزه می طلبه ومن وقتی می خواستم یک اسب وحشی بکشم انقدر وحشی می کشیدم که بیننده خود من را وحشی می دید؟اره جانم به قربانتون بگم که در نوشته هامون هم همین مثال حکم می کرد؟ ودر حرف زدن هم؟وقتی کسی باحرفاش می خواست لیلا را ناراحت کنه همچون جوابش می داد که اول طرف فکر می کرد لیلا چه مهربانه ومی تواند یکی از بهترین دوستاش باشه ولی کم کم که به خودش می امد می دید چنان با ظرافت لیلا به دو نیمش کرده که خودش هم نفهمیده؟ واو در حال دو نیم شدن چنان عاشق لیلا شده بوده که کولی هم مدح وثنای لیلا گفته .اره انوقت با نیشخندی برلب از کنار لیلا دور میشود و به همه می گفت طرف خیلی عاقله به خاطر عقلش نمی شه باهاش طرف شد ومن که این موضوع رو بارها وبارها دیده بودم وقتی می خواستم مثل لیلا رفتار کنم چشمام رو می بستم فکرم رو متمر کز می کردم و وقتی صحبت هام تمام می شد با یک لبخند عاقلا نه چشمام رو باز می کردم وبا دو حال بیشتر برخورد نمی کردم یا انقدر طرف رو عصبانی کرده بودم که باید فرار می کردم یا اصلا کسی روبه روم  نبود ورفته بود طرف همه جا پر کرده بود که اره این دختره انقدر وحشی است که نباید نزدیکش شد.هنوز من با لیلا دوستم هنوز او می نویسد اگر می خواهید او را بشناسیداین ادرس وبلاکشhttp://5015.blogfa.comولی مواظب باشید از من گفتن بود؟از شما هم؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:37 توسط نجمه |

یک نقاش عادت داشت هر روز هر روز خدا کوله بارش رو ببنده سر بزنه به این کوچه ان کوچه این خانه ان خانه این سرزمین ان سرزمین .تا یک منظره پیدا کنه واز روی ان کپی بزنه. وبعد در بازار بی در پیکر حرافی بفروشه. به یک خنده یک شادی گاهی که خیلی خوب می کشید. یک لحظه مکث واگر خیلی خیلی خوب بود به یک لحظه فکر می فروخت.تا یک روز که تصمیم داشت بره به یک جای دور .وقتی از اولین کوچه رد می شد چشماش افتاد به یک خانه ایستاد نگاه کرد. وماند یک لحظه .چند لحظه. یک روز دو روز .زیر هوای افتابی زیر هوای بارونی. ایستاد نگاه کرد .نه شاید این دفعه دید. یک ادم داخل ان خانه هر روز هر لحظه داشت. خانه ی کوچکی می ساخت .این مدل ان مدل .وداخل خانه ها یاد داشتی می گذاشت نقاش از این همسایه ان همسایه پرسید نام ان ادم گفتن معمار است معمار خانه می ساخت ومی نوشت ونقاش نگاه می کرد ومی کشید وقتی خواست نقاشی هایش را بفروشد دلش نمی امد به کسی بدهد اما ناچار بود. برای گذران زندگی اما کسی نخرید. هیچ کس. نقاش خوشحال بود وناراحت ؟ باز ایستاد انقدر که بفهمد. برای چی ایستاده . یک ادم که خانه می ساخت در ابعاد کوچک. شاید خانه ی ارزوهایش بود .ودر هر خانه یک ارزو می نوشت وجدا می گذاشت. تمامی نداشت ارزو ها نه امروز نه فردا .نقاش تازه فهمیده بود چرا ایستاده ؟ او ایستاده چون ارزو نداشت نگاه می کرد چون معنی ارزو نمی دانست می کشید تا ارزوی دیگران مال او باشد .دوست نداشت بفروشد .چون کپی کار بود. کسی نمی خرید چون ارزوی دیگران بود؟هر کسی ارزویی متعلق به  خود دارد .ونقاش ما ارزو ها ی دیگران را کپی می کرد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:4 توسط نجمه |

گاهی فکر می کنم زندگی باید زیبا باشد؟ولی چرا من تلخش می کنم؟چرا دیگر نمی خندم؟ چرا چشمانم از شادی برق نمی زند ؟چرا باز دیگران نمی گویند از چشمانت شیطنت می بارد؟ وهزار چرای دیگر؟ جستجو می کنم. شاید من کسی را از دست داده ام .که دیگر شاد نیستم؟مثل یک دوست ولی نه به جای ان دوست هزاران دوست هنوز بودن؟ شاید ان فرق می کرد. تنها فرقی که داشت عاشق نوشته های من بود. یا لااقل انهارا می خواند .می خندید فکر می کرد. نگاهم می کرد؟ به چشمان بازی گوشم به نگاه کنجکاوم گاهی ساعت ها در باره ی نوشته هایم به زبان خودم حرف می زد. ومن برای او می نوشتم هر روز یک جور یک مدل برای ازارش یا برای شاد کردنش. برای بدست اوردنش یا برای دور کردنش. می خندیدم وقتی می خندید. از داستان شیطان وفرشته. یک فرشته بود که از اسمان یک بچه شیطان را دید عاشقش شد .ولی با خود فکر کرد شاید او از بهشت است. از خدا خواست اورا به پیش بچه شیطان ببرد. تا او را به راه راست دعوت کند؟ خدا گفت فراموش کن. فرشته دلش طا قت نیاورد گفت خدا تو می خواستی او را ببینم. من را به پیشش ببر خدا قبول کرد؟ او رفت ؟ انجا شیطنت بود وفرشته هر روز با شیطان دعوا داشت. که شاخت را بردار این کار را بکن ان کار رانه. باهم دوست شدن ولی چه دوستی ؟ هر روز دعوا. شیطان می خواست فرشته شیطان شود. فرشته می خواست شیطان فرشته .شود ؟ هر روز با هم بحث دعوا ؟شادی هم داشتن اخر به خاطر هم فرشته گاهی شیطان وبرعکس شیطان فرشته می شد  .گذشت وگذشت با هم بودن تا روزی سر باهم بودن دعوا کردن فرشته رفت پیش خدا وگفت اشتباه کردم. توبه می کنم. خدا گفت مطمئن هستی .فرشته با لج بازی گفت اره خدا گفت دیگر برنمی گردی فرشته گفت نه؟ خدا گفت دیگر اجازه نمی دم فرشته گفت .هرگز دیگر بر نمی گردم .از هم جدا شدن ولی فرشته گاهی یادش می رفت فرشته است شیطان می شد وشیطنت میکرد وشیطان گاهی خوب میشد .وحالا فرشته ها فرشته را طرد کردن وشیطان ها شیطان را ؟ ان دو تنها ماندن فقط با خاطرات هم. دوستم گفت با خنده من شیطانم خندیدم   هردو می دانستیم چه می گوییم ولی حالا من شیطان شدم شیطانی که به خودش دروغ میگوید وتنها مانده نمی دانم ایا او هم فرشته شده یا نه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:41 توسط نجمه |

می گن بچه ها از تاریکی می ترسن ؟میگن بچه ها خیلی پاکن ؟می گن بچه ها نقاب ندارن. عاشق افتابن ؟وما بزرگ تر ها به بچه ها می خندیم ؟می خندیم ومیگیم کوچلو تاریکی که ترس نداره ؟ وبعد به صورت علمی وغیر علمی می خواهیم .به بچه ها یاد بدیم که تاریکی ترس نداره .وبچه ها کم کم عادت می کنن. کم کم بزرگ می شن .مثل ما عاشق تاریکی می شن. یاد می گیرن خودشون رو در تا ریکی جوری پنهان کنن. که حتی خودشون رو هم نتوانن ببینن .ودر تا ریکی کمکم مثل ما تبدیل به یک هیولا می شن در قالب یک ادم .بدون اینکه خودشون متوجه بشن. اخ که چه زود بچه ها بزرگ می شن.وقتی بچه بودیم زیر نور افتا ب می نشستیم ودوست داشتیم واقعیت ها رو بدون ترس ببینیم. زندگی زیبا بود چون یاد گرفته بودیم نه شاید در وجودمان بود؟ اره در وجودمانبود که قشنگی ها را خیلی خوب ببینیم .وقتی مامان ما را کنار اینه می برد وتکرار می کرد این کیه ؟ این نجمه است .این اینه. دلمان می خواست مامان همان جا بماند تا ما بیشتر با ان شخص در اینه اشنا شویم. اخر ان شخص پاک بود وزیبا ولی حیف زود بزرگ شد واز اینه متنفر؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:9 توسط نجمه |

هر روز نور افتاب اذیتم می کند. چشمانم را می بندم. تا احساسش نکنم. دلم برای اتاق سرد وتاریکم تنگ می شود .برای تنهایی . برای خاموشی. تاریکی .همه ی ادمها تاریکی را می پرستن .همه ی ادم ها خود را در تا ریکی پنهان می کنن. وقتی اون گوشه ی قلبشون نور افتاب می تابد سعی می کنن اون گوشه ی قلبشون رو یک جوری بپوشانند .اونی که پول داره. یک پرده می خره .به قطر بی نهایت. بعضی ها هم عینک افتابی می زنن. بعضی ها مثل من چشما شون رو می بندن ؟من عاشق تا ریکی هستم. ولی گاهی تاریکی ازارم می ده .خودم هم نمی دانم چرا انقدر اصرار دارم چشمام رو ببندم .یا کوشه ی قلبم رو تاریک کنم. شاید می ترسم همه بفهمن من کیم. چیم .چکاره ام. شاید حتی دلم نمی خواد خودم هم بفهمم که من .خود من چه کاره هست .از وجودم میترسم. واین دلیل تاریک کردن دلمه .شاید می ترسم افتاب اون کوشه ی قلبم رو روشن کنه. ومن ببینم انچه نباید ببینم .یک هیولا با چشمانی ظا هرا مهربان .ان وقت باید به کجا پناه ببرم .به کجا می توانم فرار کنم .می ترسم انقدر دلم روشن شود که حتی خودم نتواند خودم را تحمل کند من می ترسم؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 13:10 توسط نجمه |